سلام

شب بود همه جا تاریک بود وسط شب خورشید پاشد واز پشت کوه در آمد . آمد تا شب را ببیند . شب

خواب بود .خورشید در خانه شب را زد وگفت آهای شبه مهمان نمیخواهی .شب چشمانش را باز کرد 

خمیازه کشید وگفت کیه این وقت شب در میزنه در را باز کرد نور خورشید چشمش را زد شب گفت

بفرمایید خوش آمدید شما کجا اینجا کجا آن شب شب وخورشید تا صبح گل گفتند وگل شنیدند آن 

شب تنها شبی بود که شب نبود چون خورشید مهمان شب بود