شعر فروردین

شامم سیه تر است زگیسوی سرکشت

خورشید من برآی که وقت دمیدن است

بیا به خانه دلها که در فراق تو دل را

نمانده است قراری چگونه بی توبمانم

یارب آن مونس جان محرم اسرار کجاست

وآن طبیب دل بی طاقت بیمار کجاست

سر تا به پای غرق تمنا شده دلم

در لوح دیده روی تو هر گاه می کشم

سر سلسله موی تو پیداست کجایی

رخسار تو ماه شب یلداست کجایی

 

 

 

 

حکایت

سلام

یک روزی مردی از خانه بیرون آمد در نزدیکی خانه سه تا پیرمرد را دید که هر سه یک جوری هستند

آن مرد  تعارف خانه کرد آنها گفتند شرط دارد گفت یکی از ما را انتخاب کن من ثروتم آن یکی موفقیت آن

یکی عشق مرد رفت با عیال مشورت کرد عیال گفت چرا معطلی ثروت را بگو بیاید مرد گفت موفقیت

بهتراست فرزند گفت عشق عشق انتخاب شد با خود ثروت وموفقیت آورد

اسپانیا

سلام

اسپانیا  خیلی جای دیدنی و جذاب است